يك روز همهي عاشقانههايي كه اينجا برايت ننوشتم را نشانت ميدهم....
مدتي بود كه فكر و خيالهاي عجيبي سراغ مامان اومده بود. خصوصاً بعد از مريضي مادربزرگ و مرگ زنعمو كه دوستي ديرينهاي باهاش داشت. فكر ميكرد اگر مادربزرگ بميرد بابابزرگ تك و تنها از پس خودش برنميآيد. و حالا كه زنعمو مرده، دخترش تنهايي چطور بايد با عمو و دو برادرش سر كند.
فكر ميكرد اگر يك روز خودش نباشد و ما هم سر و سامان نگرفته باشيم ، تكليف ما چه ميشود؟
اينها را مستقيم نميگفت. از لابهلاي حرفهايي كه به ديگران ميزد ميفهميدم. ناراحت ميشدم از اينكه اين حرفها را با من نميزند و پيش خودم ميگفتم حتما دختر و سنگ صبور خوبي نبودم.
ميخواستم كمك كنم.
مامان اهل كتاب و مطالعه ست. ميخواستم از اين كتابهايي بگيرم كه مثلاً چطور در ده روز بر فكر و خيال غلبه كنيم. اما به دلم نبود اين كتابها.
يك روز كه با جاويد رفته بوديم كافه ورتا و كيكهاي خوشمزهاش را خورديم يادم آمد من و مامان جزء مادر و دخترهايي بوديم كه از نشستن در كافه و حرف زدن لذت ميبرديم. اما مدتها بود كه من براي مادرم وقت نگذاشته بودم كه با هم قهوه بخوريم، حرف بزنيم يا حتي دعوا كنيم.
فرداش از كيكها و قهوه تركهاي ورتا برايش تعريف كردم و بعدازظهر همان روز باهم رفتيم ورتا و پشت ميز كنار پنجره نشستيم. كافيمن خندان آمد و سفارش گرفت. مامان مثل من يا من مثل مامان قهوه ترك و كيك سفارش دادم.
از عروسي مينا و مقدماتش حرف زديم، از خودم، از برادرم، از تصميمهاي بابا، از عمو و تنهايياش، از مادربزرگم كه چقدر مادرشوهر خوبي براي مامان بوده، از دايي كه تكيهگاه همهي فاميل است...
حرفها زديم و بعد از همانجا رفتيم خيابان مفتح و پشت ويترينهاي مغازهها ايستاديم ، نظر داديم و براي عروسي مينا نقشه كشيديم.
آخرش هم بحث كرديم كه چرا مامان قرمز نميپوشد! برگشتني رفتيم مغازهي نشر ثالث و كتاب خريديم و كاغذكادوهاي خوشرنگ و مدادرنگي! آخر سر هم برگشتيم خانه و براي بابا و سالار ذرت خريديم.
چند روز بعدش براي رفتن به دكتر همراهي اش كردم و غر نزدم كه چرا دكتر اينقدر معطل ميكند و من خسته و خوابآلودم. همانطور كه منتظر نوبتمان بوديم باز از همه چي حرف زديم.
مامان حرفهاي جديدي زد كه پيش از اين نگفته بود. دربارهي ازدواجش با بابا و دوران سرخوشانهاي كه با هم داشتند. به دنيا آمدن من و سالار، بزرگشدنمان و اينكه مثل همهي بچهها چقدر بانمك بوديم...
همهي راه برگشت به خانه در فكر لحظاتي بودم كه تا حالا از دست داده بودم. لحظاتي كه مامان كنارم بود و من كنارش نبودم و من چطور همهي اينها را فراموش كرده بودم؟
حالا هر چند وقت يك بار كافه ورتا و گاهي هم كافه گودو ميزبان ماست.
كيك و قهوه ميخوريم، حرف ميزنيم، خريد ميكنيم...
نميخواهم فكر و خيالها جي مرا بگيرند.
دستم را آتل بستم
قلبم دوباره و بعد از مدتها آرامش، دوباره اذيت ميكند
ميگرنم عود كرده و سرم هميشه داغ است
چشمهايم ضعيف شده اما همچنان خوابهاي بد را به وضوح ميبينم
شدم مثل پيرزنهايي كه نگرانيها و دلواپسيهايشان را پشت سردردها و پادردها و ناخوشيهاي جسمي پنهان ميكنند.
كاش جاي تو من مرده بودم.
پس بايد مثل آدم اين روزها و ساعتها را هدر بدهي. مثلاً از صبح تا ظهر روي تخت دراز بكش و به بازي نور دقت كن.
بعد از ناهار و خواب عصرگاهي هم كمي روي تخت اين ور اون ور شو تا زخم بستر نگيري.
بعد از دوش آب گرم، يك قهوه با شكلات تلخ نوش جان كن و فيلم 21 گرم را براي هزارمين بار ببين.
حالا شايد شب كه خواستي بخوابي حالت بهتر شده باشد.
بعضي حرفها را هر طور شده بايد به كسي بگويي.
بايد بگويي تا قلب و ذهنت آرام بگيرد. اما كسي نيست
كسي نيست
واقعاً كسي نيست
آدمها دو دستهاند؛
متولدين فروردين
و بقيه!
اگر ناممکن ها ممکن میشدند
من یک غول چراغ جادو میخواستم که تا بی نهایت آرزوهایم را برآورده کند.
خسته شدم بس که برای کوچکترین خواسته ام جنگیدم.
خدایا این ماه رمضانی وجداناً درهای بسته را به رویمان باز کن ببینیم آن طرفشان چه خبر است.
دعوامون شده بود.
اذیتش کرده بودم و آخرشم گفته بودم: در حق من مادری نکردی!
شب، توی تاریکی، گهواره بچه رو تکون می داد و آروم می خوند:
لالایی ت میکنم، خوابت نمییاد
بزرگت میکنم، یادت نمییاد...
پ. ن: نميدانم اين را كي، كِي و كجا نوشته. داشتم دنبال فايلي ميگشتم كه اين متن يهو نميدانم از كجا آمد جلوي چشمانم.
يعني وقتي من مادر شدم، روزي اينچنين را ميبينم؟
شايد
از يك سو ميل شديدي به ادامه راه دارم،
از يك سو احساس خستگي ميكنم، طوري كه گاه فكر ميكنم ميتوانم مدتها بنشينم و به يك نقطه خيره شوم... بخوابم....
پ.ن: تيتر قطعهاي از شعر قيصر امينپور كه ميگويد:
شعر تازهي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من از چه حرف ميزنم؟
فيلم گوست داگ با این جملهها از کتاب «هاگاکوره» شروع میشود.
نميدانم چندمين بار است كه اين فيلم را ميبينم اما به طرز عجيبي حالم را خوب ميكند.
پ.ن: گوست داگ را جيم جارموش ساخته.